محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1166

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

به هر خليفتى قصّه برداشتم جواب ندادند . مهدى گفت : چرا قصّه به عمر بن عبد العزيز برنداشتى كه از بنى اميّه او بهتر بود . گفت : داشتم ، جواب بازنداد . گفت : عمر امام بود به بنى اميّه . گفت : يا امير المؤمنين ، عمر بسيار ظلم كرد كه آن نمىبايست كردن . گفت : چه كرد ؟ گفت : چون كودكى از بنى اميّه بزادى او را پانصد درم يا سيصد درم روزى كرد همان روز ، و چون از بنى هاشم يا از زبيريان بياوردندى ، روزى او پنجاه درم يا شصت درم كردى ، و او را مراد بنى اميّه بود نه نظر كردن . و او حكم خليفتان بنى اميّه هرگز نشكستى . و مهدى بو عبيد الله را گفت : عمر اين كردى ؟ گفت : كردى يا امير المؤمنين ، ميل او به بنى اميّه بود . پس گفت تا ضيعت بدان مرد بازدهيد . و از بنى اميّه يكى عمر بود كه او را به چشم دادگران مىنگريستم ، او نيز از چشم ما بيفتاد و هم از جملهء ستمگاران شد . و عفو و كرم مهدى چندان بود كه چون مردى را پيش او آوردندى و گناهى بزرگ كرده بودى ، او را عفو كردى . و از سرهنگان او اگر يكى دو بار گناه كردى ، او را عفو كردى ، اگر ديگر باره گناه كردى ، او را بخواندى و گفتى : شرم ندارى ، تا كى چنين كنى . آن مرد گفتى : يا امير المؤمنين ، من از گناه كردن شرم نمىدارم ، تو نيز از عفو كردن شرم مدار ، خداى عزّ و جلّ ترا صد سال زندگانى دهاد تا صد چون من هر روزى صد هزار گناه كنيد و تو عفو كنى . مهدى شرم داشتى و مر او را عفو كردى . و سخاوت او بدان جايگاه بود كه هرگز نگويند كه شاعران را كس پنجاه هزار درم داد مگر مهدى ، كه مروان بن [ ابى ] حفصه را هفتاد هزار درم به يك بار از بهر شعرى بداد تا مروان به شعر اندر ايدون گفت : بسبعين ألفا راشنى من حبائه * و ما نالها فى النّاس من شاعر قبلى و آن سال كه مهدى به حجّ رفته بود با يكى خادم خود نام وى نصير به مزگت مكّه اندر آمد و خانهء كعبه را طواف كرد . بر در مزگت آوازى شنيد كه زنى همى سؤال كرد اعرابى ، و از مردمان چيزى همى خواست به زبانى فصيح و تازى نيكو همى گفت : نحن قوم مقترون نبت عنهم العيون و فدحتهم الدّيون و عضّتهم السّنون بادت رجالهم و ذهبت اموالهم و كثرت عيالهم نحن انضاء طريق و